تبليغاتX
آبگينه-در دنیای مجازی

آبگينه-در دنیای مجازی

فرهنگي ادبي هنري اجتماعي..

تق

 

 

 

تق

اويس بهشتي

 

همين اول كار پام افتاد توي جوب، كفشم لجن مال شدو..

من از اينكه كفشم لجن مال شود، اصلاً اينكه پام بيفتد توي جوب و كفشم لجن مال شود را دوست ندارم. وقتي پام افتاد توي جوب عصباني شدم، مثل دفعه ي قبل كه پام افتاد توي جوب. با پاي توي جوب افتاده از جوب و محتويات بدرنگش رد مي شوم. اين سومين سه شنبه ي پياپي است كه پام ميافتد توي جوب، جويي كه تنها 20سانتي متر عرض دارد و چيزي در همان حدود عمق. سوار ماشين مي شوم، ماشيني كه بوي لجن مي گيرد. ماشين با ورود من و پاي كثيفم بوي لجن مي گيرد. اينجا بوي لجن مي دهد، مثل جوبي كه پاي من افتاد توش. دلم نمي خواهد اينقدر كلمات لجن و جوب را تكرار كنم، ولي بايد گفت تا دوباره پايم توي جوبي از لجن نيفتد!

مثلاً همين امروز صبح، تا هفت بار جمله ي «پيراهن منو اتوكن!» را تكرار نكردم، كسي اتويش نكرد، يا وقتي توي صف نانوايي هستي تا صدايت را درنياوري و مدام تعداد ناني كه مي خواهي را تكرار نكني، كسي پولت را نخواهد گرفت!

تكرار، تكرار، تكرار...صبح ، ظهر، شب، صبح، ظهر و دوباره شب. من درتكرار زندگي مي كنم، جايي كه هفته اي يك بار پام مي افتد توي جوب و براي اتو شدن پيرهنم 7يا8 مرتبه جمله «پيراهن منو اتو كن» را تكرار كنم. جايي كه ديوانه كننده است، حتي سليقه ي من هم رنگ تكرار به خود گرفته است. من از تكرار بدم مي آيد همانقدر كه از افتادن پام توي جوب متنفرم. اما اگر اين مرتبه پام توي جوب نيفتد، خودم پايم را توي جوب خواهم انداخت، تا شايد از تكرار در بيايم.

هنوز ماشين همانجايي است كه پام افتاد توي جوب. دلم مي خواهد حركت كنم ولي توان حركت كردن ندارم. دوست دارم سرم را به فرمان ماشين بچسبانم و بچسبم به فرمان ماشين، يا روي زمين دراز بكشم به آسمان زل بزنم و همانجا خشك شوم، يا سيل بيايد، من توي ماشين خواب باشم، آب باشد، آنقدر آب باشد كه من غرق شوم كه شايد عوض شود اين تكرار عوضي. اما اين ها خيال است و خيال به گمان من محال به نظر مي رسد و دور از دسترس.

با ماشين از روي جوب رد مي شوم، انگار آن را زير پا له كردم. از جايي كه پام افتاد توي جوب تا خانه 8،7  دقيقه راه است و در اين مسير چراغ راهنما هميشه قرمزش نصيب من مي شود. پسرك گل فروش سر چهارراه هيچوقت تبديل به دختركي با موهاي بافته نمي شود. پاي من هر هفته توي آن جوب لعنتي مي افتد، هميشه در اين مسير عصباني هستم و سر كوچه مدام دو گربه ي راه راهِ قرمز انتظار مرا مي كشند. انگار منتظر مرگ منند تا شايد آنها هم از تكرار فرار كنند. كتم را هميشه روي دومين آويز جالباسي مي گذارم و روي كاناپه ي روبروي تلويزيون مي نشينم.قبل از ورود پايم را مي شويم ولي باز هم بوي جوب و لجن مي دهد، اما فقط من اين احساس را دارم، چون جاذبه چيزي از بوي لجن توي جوراب نگفت و من هم چيزي نگفتم.

-چه خبر از بيرون؟!

-هيچي

وچاي را روي ميز جلوي كاناپه مي گذارد:

-چايي رو بخور سرد نشه

-باشه مي خورم

- مثل اينكه امروزم پات افتاده تو جوب؟!

-آره ولي تو از كجا فهميدي؟

-آخه تو هر وقت پات ميفته توي جوب قيافه ات اينجوري مي شه!

-راست مي گي. من هر وقت پام ميافته توي جوب، عصبانيم، اعصابم خرابه حوصله ي حرف زدن ندارم. آره بازم پام افتاد توي جوب خواستم بهت نگم، ولي چه فايده، تو از تمام من حتي ازحرفايي كه هنوز نگفتم هم خبر داري!

 

ريواس مي خورم تا شايد فراموش كنم تلخي روزي كه بر من گذشته است. وقتي ريواس مي خورم دراز مي كشم، دستم را روي پيشاني مي گذارم و فكر مي كنم به مگسي كه دلم مي خواهد له اش كنم. به جاذبه كه روبروي من نشسته است و جدول حل مي كند، به جدول، به سوالاتي كه جاذبه هرچند دقيقه يك بار مي پرسد، با ماشين كه بايد شسته شود و به خودم كه دوست دارم از اين تكرار جدا شوم. مثل جاذبه با جدول و غذا و خياطي و هزارجور كار ديگر از روزمرگي نجات پيدا كنم. من از تكرار بدم مي آيد و به همين دليل گاهي به خيالاتي كه محال اند مي انديشم. مثلا  مي خواهم روي پيچهاي سيم تلفن سُر بخورم، يا روي برگ هاي درخت توي حياط تاب بازي كنم. دلم مي خواهد لاي چرخ دنده عقربه هاي ساعت روي ديوار له شوم و بميرم با مثل آشغال ها بروم توي جاروبرقي. مثل جوهر خودكار به ورق بچسبم و قدرت جدا شدن نداشته باشم، عين يك دايره دلم مي خواهد بروم تا خورشيد، تا وسط خورشيد تا بسوزم، تا بيفتم، يا به جاي بند لباس بنفش جاذبه بيفتم روي شانه هايش. كاش مي شد وقتي كسي مي خواست دلم را بشكند من اول پاشنه كفش دلربا مي شدم بعد زيرپاي او مي شكستم. با اين ها كمي از تكرار دور مي شوم و مجبور مي شوم با جاذبه فكر كنم كه كمي از تكرار مرا او به وجود آورده است.

جاذبه را دوست دارم، گرچه تكراري شده است، گرچه در اين مقطع تنها علت ماندگاري ما و گاهي با هم بودن همين تكرار است. من و جاذبه با تكرار زندگي مي كنيم نه با هم! او هم مرا دوست دارد كه اگر نداشته باشد تكرار ما به هم خورده و بعد با هم قهر خواهيم كرد و جاذبه آرامش را بيشتر از قهر و بحث با من دوست دارد. مثل من كه كتم را روي دومين آويز جالباسي مي گذارم، جاذبه براي ديدن من سه مرتبه يعني «تق، تق، تق» به در اتاق مي كوبد و من اين سوال هميشه از ذهنم مي گذرد كه چرا جاذبه يك بار يا دو مرتبه در نمي زند؟! گاهي همين تكرار مرا عصباني ميكند كه سرم را به ميز مي كوبم، اما آرام كه تكرار بهم نريزد.

**

جاذبه را فرستادم جايي كه از تكرار دور شوم. قصد ناراحت كردن او را نداشتم ولي ناراحت شد، از حرف هاي من. از اينكه برايم تكراري شده است ولي من اين تكرار را كه با او مي گذرد دوست دارم. ناراحت شدبه خاطر اينكه آينه را شكستم، خوب خواستم او را كمي خوشحال كنم، ولي به هم خوردن تكرار جاذبه را ناراحت كرد. رفت، من نمي خواستم برود، ولي اصرار داشت، گريه ميكرد و اصرار ميكرد-مي خواست برود- جاذبه كه مي رفت غصه مي خوردم.

من تكرار را مي خواهم عوض كنم، مثلاً راكتر يا كارتر، اصلا كلمه «تكرار» تكراري شده و من از تكرار بدم مي آيد.

جاذبه كه مي رفت مانع رفتنش شدم، جلوش ايستاده بودم كه مي خواست برود. من عصباني شده بودم، هلش مي دادم ولي او با گريه مي خواست برود. جاذبه را دوست داشتم ولي آنجا كه مي خواست برود، نه! محكم هلش دادم با سر محكم تر به در خورد، به كنج در، جايي كه دستگيره ها را روي آن مي بندند. جايي كه كمي تيز است. صداي سرش شبيه صداي «تق» بود وقتي كه در مي زد. اما اين بار يك مرتبه به گوش رسيد: «تق» وقتي سرش به در خورد، چشم هاش از حدقه بيرون زد، نفس نفس مي زد و بعد از چند ثانيه، مُرد! مثل شخصيت اصلي فيلمي كه حالا نامش به ذهنم نمي رسد، ولي آنجا كنج ديوار سر او را شكافت نه كنج در.

من ترسيده بودم، خوشحال بودم و ناراحت. از خون روي موهاي طلايي جاذبه كه مي ريخت روي زمين بعد مي خواست به من برسد، مي ترسيدم. از اينكه از تكرار بيرون آمده بودم و كمي مثل گذشته زندگي نميكردم احساس خوبي داشتم. و براي از دست دادن جاذبه ناراحت شده بودم. دلم مي خواست من هم سرم را به در بكوبم، اما اين بار طوري كه تكرار به هم بريزد، محكم به هم بريزد.

مگس ها جاذبه را فرا گرفته بودند و وقتي مگس ها جاذبه را فرا گرفته بودند من براي خودم به خاطر از دست دادن جاذبه تاسف مي خوردم. و كاش آن تكرار مي ماند و من جاذبه اي را كه به سختي به دست آورده بودم از دست نمي دادم.

 

جاذبه را دوست دارم بيشتر از قبل چرا كه تكرار مرا به كارتر يا راكتر تبديل كرد. من و جاذبه موفق به از هم زدن تكرار شديم! امروز خودم پيرهنم را اتو كردم، چون اصلاً جاذبه اي در كار نيست. نان خريده ام، صبحانه خورده ام و حالا مي خواهم بروم. ماشين هنوز بوي لجن مي دهد، بوي لجن جوبي كه پاي من افتاد توش. پايي كه من به خانه برگشتم آن را شستم و بعد جاذبه فهميد كه پاي من افتاده است توي جوب. جوبي كه روبروي محل كار من است و هر هفته پاي من توش مي افتد. اما حالا جاذبه نيست كه بو را احساس كند. پي حالا افتادن پاي من توي جوب اشكالي ندارد و من مي توانم با پايي كه افتاده است توي جوب به خانه بروم و روبروي تلويزيون ، جلوي كاناپه بنشينم و غذايي كه هيچ وقت نخورده ام را سفارش دهم و با دهن كجي به تكرار بخورم.

 

اين جمله را بارها تكرار كرده ام ولي باز هم مي گويم: من از تكرار بدم مي آيد و به همين دليل جاذبه از بين رفت، آينه شكست،چراغ قرمز رارد كردم،پسرك گل فروش را فحش دادم و گربه هاي سر كوچه را به طرز فجيعي از بين بردم.

ديشب خواب ديدم كه تكرار گريه مي كرد و مي گفت؛ نه چيزي نگفت! شايد چيزي گفت ولي من به خاطر نمي آوردم.

اما حالا جاذبه و حرف ها وكارهاي تكراري اش نيست دلم برايش تنگ شده است. كاش مي شد هرچه آدم ها بزرگتر مي شوند دلهاشان هم بزرگ تر مي شد كه اينقدر زود دلتنگ كسي نمي شدند.

من كه مي خواهم ميان دلم شكافي ايجاد كنم تا شايد كمي بزرگتر شود و براي جاذبه جاي بيشتري باقي بماند!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:41  توسط علي ميرزايي  | 

در آستانه

 

 

با اشاره اي به كتاب «دفتر شعر تايباد»

مصطفي علي ميرزايي

 

 

مدتها بود به فكر جمع آوري مجموعه شعري از شاعران تايباد بوديم. مشكلات زيادي فراروي ما بود كه راه را صعب و دشوار مي نمود، تا اينكه عزم خود را جزم نموده تصميم گرفتيم جمع آوري اشعار شاعران اين خطّه ي پاك و سرزمين كهن را به صورت جدي تري دنبال كنيم تا در قالب كتابي تحت عنوان «دفتر شعر تايباد» تهيه و منتشر شود. در ابتدا طي رابطه اي كه با «انجمن فرهنگي شعر» تايباد داشتيم صورت اسامي شاعران معاصر تايباد را تهيه كرديم و اقدامات اوليه را انجام داديم. از آنجايي كه امكان صحبت و گفتگوي مستقيم با بسياري از اين عزيزان فراهم نبود به ناچار اقدام به نوشتن دعوتنامه اي كرديم تا هم جدي گرفته شود و نيز اداي ديني شود به كساني كه در دسترس نيستند و امكان ارتباط مستقيم با آنها ميسر نيست.

از طرفي در جهت رفع اشكال و نواقص و انتخاب اشعار نياز مبرم به نظر خود شاعر بود بدين صورت كه خود شاعر به تعداد لازم اشعار خود را گزينش كرده و در اختيار ما قرار دهد و ما نيز پس از انتخاب و بررسي و ويرايشي كه توسط شوراي تحريريه كتاب انجام خواهد شد انتخاب نهايي را انجام دهيم و براي اخذ مجوز و چاپ و نشر كتاب مراحل بعدي را پي بگيريم.

بسياري با گشاده رويي و دستاني باز دعوتمان را اجابت گفتند امّا عده اي آنچنان بي تفاوت و منفعلانه پاسخ دادند كه در كار خود شك كرديم و بالانشيني ايشان را حمل بر مشغله ي كاري و گرفتاري زندگي دانستيم. اما راه دشوار بود و زمين ناهموار. سالي گذشت و اين «نازك آراي تن ساق گلي   كه به جانش كشتيم» به ثمر نشست و مصداق اين سخن سعدي شد كه:

يك دسته گل دماغ پرور                 

 از خرمن صد گياه بهتر

هدف از نوشتن اين سطور، نقد و معرفي  كتاب نبود چرا كه معتقدم خود آثار گوياي بي زبان اوضاع شعر تايبادند و به اندازه ي كافي حاوي رازهاي نهان و اشارات پيدا و پنهان شاعر هستند. اما ذكر نكاتي چند را ضروري دانستم:

1/ شكّي نيست كه گزيده ي حاضر، جامع و كامل نيست و نام بسياري از شعراي تايباد در آن ديده نمي شود و چه بسا اشعار نغزي كه در گوشه ي دفترها وكنج خانه هاي شهرمان خاك مي خورند و به باد فراموشي سپرده مي شوند.

2/ نام كتاب را دفتر شعر تايباد (1) برگزيديم تا اين اميد براي شعراي جواني كه شعرشان چاپ نشده است وجود داشته باشد كه در سالهاي آتي مجالي دوباره بدست آيد و شعرشان در شماره دوم دفتر شعر تايباد چاپ و منتشر گردد. از طرفي دوستاني كه التفات ننموده و به كار ما وقعي ننهاده اند در تهيّه شماره بعدي پيشگام گردند.

3/ چينش و صفحه بندي كتاب به گونه اي است كه شاعران بر اساس حروف الفبا مرتب شده اند و سعي شده زندگينامه كوتاهي جهت معرفي شاعر تهيه شود تا به رفع ابهام و شبهات عده اي كمك كرده باشد.

در اين مقال جا دارد از كليه شاعران و نويسندگاني كه صميمانه ياري مان كردند سپاسگزاري كنم. اميدوارم اين كتاب خود وسيله اي مهم در شناساندن و معرفي ادبيات و هنر تايباد به ساير نقاط استان و كشور پهناور و عزيزمان گردد تا غبار فراموشي از چهره ي خسته ي اين شهر زدوده شود.

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 13:2  توسط علي ميرزايي  | 

مقاله

 

داستان: راهي براي تسكين خاطري افسرده ..    (زندگي و آثار جمال ميرصادقي)

مرجان جامي

 

مي خواهم با تو درباره كسي حرف بزنم كه با وجودي كه آثار ارزنده زيادي از او به چاپ رسيده و در شهر بزرگي مثل تهران كمتر نويسنده جواني است كه براي شروع نويسندگي به او و نوشته هايش مراجعه نكرده باشد، در شهر كوچك و بي سر و صداي ما متاسفانه جوانان كمتر او را مي شناسند. بنشين و بخوان..

وقتي براي اولين بار براي شركت در كلاس هاي داستان نويسي اش به خانه قديميش در شميران رفتم با پيرمردي مهربان و سرشار از شوق نوشتن روبرو شدم. پيرمردي كه عاشق جوانان است. به محض ورود به خانه اش دانستم به خانه يك آدم متفاوت پا گذاشته ام. تابلوهاي نقاشي با سبكهاي كلاسيك و مدرن، گل هاي شاد و انبوه در فضاي پذيرايي و حياط و بالكن، قفسه كتابها و مبل هايي كه دور تا دور اتاق براي نويسنده هاي جوان چيده شده تا بنشينند و حظ ببرند و فضايي گرم و محفلي كاملا اديبانه تشكيل دهند.

هربار كه بچه ها داستان شان را مي خوانند كوله بار اندوخته هاي سي، چهل ساله اش را مي گشايد و چيزي از آن برايمان نقل مي كند. نصيحتمان مي كند: «تا مي توانيد كتاب بخوانيد. ذهن انسان مثل كامپيوتر است هرچقدر اطلاعات به او بدهيد به شما پس مي دهد. تا مي توانيد از چخوف بخوانيد. چخوف شكارچي لحظه هاست. چخوف استاد زندگي است. خودتان را عادت بدهيد به نوشتن. ساعات مخصوصي را عادت كنيد كه بنويسيد و الّا داستان با شما قهر مي كند، مثل پرنده اي است كه از كف تان مي گريزد. عادت نوشتن را ترك نكنيد. غم ها و غصه هايتان را درون داستان هايتان بريزيد و از اين طريق خودتان را تخليه كنيد. داستان بهترين راه براي تسكين خاطري افسرده است...»

جمال مير صادقي متولد 19 ارديبهشت 1312 خورشيدي در تهران و فارغ التحصيل دانشكده ادبيات و علوم انساني از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبيات فارسي است. مشاغل گوناگوني داشته است: كارگري، معلمي، كتابدار دانشسراي تربيت معلم، كارشناس آزمون سازي در سازمان امور اداري و استخدامي كشور و مسؤول اسناد قديمي در سازمان اسناد ملي ايران. اما هميشه مي گويد كسي كه مي خواهد بنويسد بايد تمام وقت در اختيار نوشتن باشد، نوشتن كاري تمام وقت است.

در دوره دراز كار نويسندگي، داستان هاي كوتاه و بلند بسيار و چندين رمان نوشته است كه برخي از آن ها به زبان هاي آلماني، انگليسي، ارمني، ايتاليايي، روسي، رومانيايي، عبري، عربي، مجاري، هندي و اردو ترجمه شده اند. هنوز هم دست از كار نكشيده و مدام مي نويسد. داستان هايش را كه هنوز به چاپ نرسيده اند سركلاس برايمان مي خواند و بزرگوارانه از تك تكمان نظر مي خواهد.

كودكان و استفاده از نظرگاه كودك در آثار او از جايگاه ويژه اي برخوردار است. خودش مي گويد: «بسياري از نويسندگان به دوران كودكي شان وابستگي شديدي دارند. اين مسئله در خصوص آثار من، به ويژه در سال هاي آغازين حضور جدي من در عرصه ي ادبيات، نيز صدق مي كند. اين مسئله شايد ناشي از آن بوده است كه من دوران كودكي سختي را پشت سر گذاشته ام و به نوعي با خلق اين آثار به آرامش مي رسيدم. اين نياز دروني من بود كه من را وادار به نوشتن مي كرد و جهان داستاني من را شكل مي داد.»

روش كار ميرصادقي در كلاس هايش از اين قرار است كه: داستان نويسان جوان براي ورود به كلاس بايد قبل از هر چيز 4كتاب «عناصر داستان»، «ادبيات داستاني»، «جهان داستان غرب» و «جهان داستان ايران» (جلد1و2) را بخوانند. دانشجويان در طول 4-5ماه اصول را ياد مي گيرند و بعد داستان هايشان را مي خوانند و او ايرادهايشان را برطرف مي كند. داستان هايي كه مورد تاييد او قرار مي گيرند در مجموعه هايي نظير داستان هاي چهارشنبه، دوشنبه و.. به چاپ مي رسند. يكي از مهمترين كتبي كه مراجعه به آن را هميشه به ما توصيه مي كند كتاب «راهنماي داستان نويسي» است كه همچون چهار كتاب پيشين نوشته ي خودش است. او معتقد است براي نويسنده شدن بيش از استعداد به پشتكار نياز است و بعد براي اينكه نويسنده اي ممتاز و جهاني بشوي آن وقت است كه نبوغ و استعداد به كار مي آيد. او عاشق تماشاي فيلم هاي هنري است و به ما هم ديدن فيلم هاي ارزشمند را توصيه مي كند. از بزرگاني كه در آغاز كار روي داستان هايش نظر مي دادند از مهرداد بهار و دكتر محامدي ياد مي كند. با كساني چون دكتر خانلري، زرين كوب، سيروس پرهام، محجوب و ديگران در مجله سخن قلم مي زده است. اكنون از دوستان بسيار خوبش استاد شفيعي كدكني و نويسنده ي بزرگ خراساني محمود دولت آبادي هستند. با وجود سن و سال زيادش هميشه اميدوار و خستگي ناپذير است و هر بار ما را به شروع نوشتن كتاب جديد مژده مي دهد.

بعضي از آثار منتشر شده:

مسافرهاي شب1341

چشم هاي من خسته1345

شبهاي تماشا و گل زرد1347

درازناي شب1349

اين شكسته ها1350

داستان هاي منتخب1351

آن سوي تل هاي شن1352

نه آدمي نه صدايي1354

شب چراغ1355

دواليا1357

هراس 1357

آن سوي پرچين(مجموعه نه داستان كوتاه از نويسندگان جهان، ترجمه با همكاري محمود كيانوش1352

عناصر داستان1364

بادها خبر از تغيير فصل مي دهند1364

آتش از آتش1365

چه دنياي قشنگي (داستان كودكان)1366

پشه ها 1367

كلاغ ها و آدم ها1368

برگزيده داستان هاي كوتاه جمال ميرصادقي 1368

جهان داستان غرب1373

داستان و ادبيات1375

واژه نامه هنر داستان نويسي با همكاري ميمينت ميرصادقي 1377

پيش كسوت هاي داستان كوتاه1378

روشنان 1379

اضطراب ابراهيم1380

جهان داستان ايران1380

زندگي را به آواز بخوان1384

دختري با ريسمان نقره اي1386

آسمان رنگ رنگ (ارديبهشت87)

راهنماي داستان نويسي (ارديبهشت87)

دندان گرگ (ارديبهشت87)

منابع:

1-ويكي پديا دانشنامه آزاد، عنوان جمال ميرصادقي

2-شوراي گسترش زبان و ادبيات فارسي، مقاله «جمال ميرصادقي، درباره آثارش» مورخ3/10/1386

3-خبرنامه آفتاب، دوشنبه 24/10/1386
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 12:53  توسط علي ميرزايي  | 

داستان تايباد

نان ، كليد ، پنير و

نامه اي كه تو را وادار به گريه ميكند !

اويس بهشتي

 

مي روي ، قصد خريد داري ، مضطربي ، شايد دير به خانه برسي و مهمانت پشت در بماند ، اما نه ، زمان را تنظيم كرده اي و قرار نيست دقيقه اي را از دست بدهي .در را باز مي كني ، صداي آويز پشت در به گوش مي رسد و كمي مي ترسي . چون كسي را نمي بيني صدا مي زني :

« سلام كسي اينجا نيست ؟ »

بعد مردي درشت اندام از پشت پيش خوان مغازه بيرون مي آيد.

«يه پنير ميخوام كه براي دو نفر كافي باشه داري ؟»

«آره توي اون يخچال روبرويه» .

هنوز به يخچال نرسيده اي كه ياد كره مي افتي .

-آقا ببخشيد كره دو نفره هم داريد ؟

-بله هست ، همونجا هست .

يخچال را باز مي كني و پنير و كره بر مي داري ، بر مي گردي ، مرد درشت اندام منتظر توست . دست توي جيب مي بري و به قفسه هاي پشت سر مرد نگاه مي كني ، گاهي دلت ميخواهد بعضي از آنها را بخري ولي پول نداري ، پول را مي دهي ، بعد مي گويي : يه آدامس هم بديد .

مهمانت را براي صبحانه دعوت كرده اي ، ساعت هفت است و او نمي آيد . عجله داري ، چون هنوز هيچ چيز سر جاي خودش نيست .

همان طور كه از مغازه خارج مي شوي آدامس را باز كرده و دو دانه مي خوري ، مي جوي ، بعد بيشتر مي جوي ، آدامس تلخ مي شود ، زير پايت لهش مي كني ولي به كفشت مي چسبد ، كمي عصباني مي شوي . به مهمان و زمانت فكر مي كني، وقت نداري بايد بروي . شالگردنت را محكمتر مي بندي ، هوا سرد است . مي ترسي ، از اينكه مريض شوي . دلت ميخواست پول مي داشتي تا تمام آن مغازه را مي خريدي ، هنوز به مغازه و اجناس و قفسه هايش فكر مي كني كه صف خالي نانوايي را مي بيني ، فقط اندازه دو نان پول داري . يك نان مي خري ، يك نان كه تو را نگران مي كند . شايد براي خوردن صبحانه اين مقدار كافي نباشد . دو نان مي خري و نگراني ات را برطرف مي كني . مي روي ، ساعت از هفت و پانزده دقيقه گذشته است ، مسيرت را به طرف پارك كج مي كني ، مي خواهي كمي از هواي سرد و تازه آن لذت ببري. هنوز برفها روي زمين اند و بعضي جاها يخ زده اند، پارك سردتر از خيابان است. مي خواهي بدوي ، يا تند راه بروي كه گرماي رفته از بدنت دوباره برگردد . پا روي يكي از نيمكت ها مي گذاري ، بند كفشت را محكمتر مي كني ، دكمه لباست را مي بندي و مي دوي ، احساس سبكي مي كني ، كمي گرمتر شده اي .كليد هاي توي جيبت صدا مي دهند ، جرينگ جرينگ . نانها مزاحم دويدن تو اند، ‌نفس كه مي كشي بخار بيرون مي آيد و هر بخار شبيه چيزي مي شود . يكي شان مثل كوه است ، يكي شبيه هيچ ، ‌فوراً توي هوا پخش مي شود و شكل هيچ چيزي به خود نمي گيرد . هنوز آدامس به كفشت چسبيده است ، هنوز مي دوي ، چيزي به آخر پارك نمانده و تو خوشحالي. نانها سرد و خشك شده اند ، سر كوچه گدايي نشسته است ، دلت مي سوزد ،‌انگار چند روز است چيزي نخورده . يكي از نانها را به او مي دهي ، يك نان كه تو را نگران مي كند . به خانه رسيده اي ، طبقه هجدهم . تو در آخرين نقطه ساختمان بلندي كه در شمالي ترين منطقه شهر است زندگي مي كني ،‌اما از زندگي ات راضي نيستي . سوار آسانسور مي شوي ، در بسته مي شود، كمي احساس گرما مي كني،‌آسانسور جاي خوبيست . تو را بالا مي برد ، برايت موسيقي پخش مي كند، گرم مي شوي  و تو اين گرما را دوست داري. وقتي مي رسي صداي زني از توي سيمها و سوراخهاي بلندگو پخش مي شود: طبقه هجدهم . مي روي ،‌اينجا هم گرم است چون ديوار دارد و ديوار مانعي است براي نفوذ سرما . تو توي اين طبقه زندگي مي كني چون آسمان دور بود، خواستي نزديك آسمان باشي.كليد را مي چرخاني ، در را باز مي كني ،‌ كفشهايت كه كمي گلي شده است و هنوز آدامس دو دستي به كف اش چسبيده است را پشت در تنها مي گذاري ،‌ كليدها را روي ميز داخل آشپزخانه رها مي كني ، ‌نان را هم مي گذاري همانجا . در يخچال را باز مي كني ، پنير و كره نداري ، دنبالشان مي گردي اما نيست . كمي فكر مي كني ،‌ آنها را توي پارك وقتي بند كفشت را مي بستي فراموش كردي. ساعت هفت و چهل و پنج دقيقه است ، نگراني . مي داني كه چيزي از آنها نمانده است اما باز هم مي روي ، با عجله مي روي ، در را مي بندي . شالگردنت را بر نداشتي ،‌آسانسور باز نمي شود ،‌ تو عجله داري ،‌ از پله ها مي روي ، خسته مي شوي و توي طبقه چهاردهم دوباره سوار آسانسور مي شوي آسانسور گرم است ، آسانسور جاي خوبيست . به زمين رسيده اي ،‌ مي دوي اما سر مي خوري ، روي برفها مي افتي ،‌دو سه نفر به تو و اتفاقي كه برايت مي افتد مي خندند . بدنت كمي كوفته مي شود . بلند مي شوي ، بايد بروي . تا خود پارك نفس نفس مي زني حالا سرما مي خوري ، تو از سرما نه ، بلكه از داروهاي پس از آن مي ترسي . به پارك مي رسي ، ‌به همان نيمكت. پنير هست ولي اثري از كره نيست.غمگين مي شوي ،  نگاهي به اطراف مي كني و بدون اينكه توجه كسي را جلب كني پنير را بر مي داري ،‌ بر مي گردي . ساعت از هشت گذشته است و هنوز در راهي ، راهي كه خبري از شادي گذشته در آن نيست و حال كه غمگيني ياد چند روز پيش سقوط مي كند توي ذهنت. جايي كه اخراجت كردند ، به خاطر دوازده دقيقه دير رسيدن سر كار و وقتي اخراج شدي با تو تسويه حساب نكردند . پول كمي داشتي ،‌ به خانه كه رسيدي به خاطر دوري از اين وضعيت بد زنگ زدي به كسي تا بيايد و سنگ صبورت شود . از آنجا كه پول كافي براي مهماني دادن نداشتي به او گفتي براي صبحانه بيايد . مرور اين اتفاقات كامت را تلخ مي كند و باز آدامس مي جوي . حالا از رسيدن به خانه هراس داري . نه چيزي براي خوردن باقي مانده است نه وقتي براي رسيدن . اما دلت مي خواهد او را ببيني ، دلت برايش تنگ شده است . توي راه دوباره همان گدا را مي بيني ، كره ها توي ظرف اوست . عصباني مي شوي ،‌پنيرها را هم مي گذاري توي ظرفش . دلت مي خواهد با يك گلوله كارش را تمام كني اما نه اسلحه اي داري نه گلوله اي . به خانه مي رسي ، به بالا نگاه مي كني ، به آخرين طبقه ،‌به خانه ات . روي لبه پنجره ي تمام خانه ها برف نشسته است ، برفي كه سه چهار روز پيش باريده بود . بالا مي روي ، آسانسور تو را بالا مي برد . چيزي به ساعت نه نمانده است و هنوز توي آسانسوري . دنبال كليدها مي گردي ، نيست . دوباره آنها را روي ميز توي آشپزخانه فراموش كردي . در آسانسور باز مي شود ، نااميد و خسته از راهي كه پشت سر گذاشته اي به در نگاه مي كني . سه نان ، كمي پنير و دو كره توي يك كيسه پلاستيكي و به دستگيره در آويزان است . سه نان كه خوشحالت مي كند . پلاستيك را بر مي داري ،‌ به در لگد مي زني ،‌ بعد دور مي شوي و با تمام قدرت به طرف در مي دوي .  در مي شكند ،‌ وارد مي شوي ، در را مي بندي اما بسته نمي شود ، رهايش مي كني . نان و كره و پنير را روي ميز مي گذاري . يك ليوان آب مي خوري ، نانها هنوز داغ اند ، ‌نانها را بيرون مي آوري . توي پلاستيك كاغذي برايت نوشته شده است ، آن را باز مي كني .« سلام. الان ساعت هشت و نيمه . من آمدم زودتر از قرارمون . ولي تو نيستي ، متاسفم بايد برم بيشتر از اين نمي تونم منتظر بمونم ولي شايد تا ظهر دوباره برگشتم ، باشه كه ناهار با هم بخوريم . خداحافظ تا ناهار»   و تو گريه مي كني . به خاطر نداشتن پول ، به خاطر نداشتن ناهار ، به خاطر نديدن او ، براي اخراج چند روز پيش و همان طور كه مي گريي ،‌ نان و پنير مي خوري . نان و پنيري كه او برايت آورده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 12:49  توسط علي ميرزايي  | 

شعر تايباد

عشق مادر

محمدجامي

 

دانه دانه عشق را در مزرع دل كاشتم

خوشه كرد و دسته كردم روي هم انباشتم

اوج قحطيّ محبّت بر در هر خانه اي

دانه اي يا خوشه اي يا دسته اي بگذاشتم

چفت برخي خانه ها واشد و بعضي وا نشد

بهره اي حاصل نشد زانچه كه من پنداشتم

با ملخ هاي نفاق و موش كين و مور بغض

خرمني غارت شد و خيمه ي فقر افراشتم

سعي دارم باز هم در دل بكارم بذر عشق

هر قدر كين بر محبت تاخت ديگر كاشتم

گه موفق بودم و گاهي شكسته دل شدم

عشق مادر داد زد زه زه درست انگاشتم

 

 

يك كودك، يك سنگ

بهروز شيدا كراتي

 

يك تانك اهريمن و يك كودك و يك سنگ

يك نسل را نابود كردن، نام آن جنگ

امشب دوباره باز هم آژير قرمز

همراه با تير و گلوله مي زند زنگ

زنگي براي نابرادرهاي نامرد

آن بَرده هاي بُرده ترس از روحشان ننگ

در جستجوي صبح آزادي است كودك

امّا براي لاله ها گرديده دلتنگ

مي خواست چشمش را ببندد تا نبيند

چشمش ولي انگار باز از خون شده رنگ

افتاده ياد روزهاي خوب، كودك

ياد زمين سبز و زيتون، ياد نارنگ

 

 

 

 

به اميد فردا

جابرآفريدون

 

آسمان نيلي بود

وكمي رو به سياهي مي رفت

من صدايم خسته

نفس از سينه ي تنگ برون مي آمد

تپش ثانيه ها مبهم بود

ماهيان در پي آب

ابرها آميخته در هم بودند

گل نرگس به پرستو مي گفت:

                                     تو چرا خاموشي؟

من صدايي نشنيدم ديگر

به اميد فردا

چشمها را بستم.

 

 

 

جاده ها

فاروق تيموريان

 

جاده ها سوي تو را غرق علامت شده اند

در پناه تو غريبان به سلامت شده اند

مي رسم آخر اين جاده به نوري كه تويي

واژگاني كه همه واله ي نامت شده اند

مي چمد خسته ترين مرغ چمن با نگهت

آهواني به نگاهي همه رامت شده اند

همه در بهت غريبي پر دلدادگي اند

زائراني كه چه رندانه غلامت شده اند

خواب ديدم كه تو را داد زدم حسّ غزل

خواب هايي كه همه مست زجامت شده اند

مي برم دست به سوي همه ي دلخوشيم

دلخوشي هام همه وصل به نامت شده اند

بحث خوبيّ تو و سادگي شعر كمم

شاعران هم همگي مسخ كلامت شده اند

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 12:45  توسط علي ميرزايي  | 

سفرنامه یک روزه کاشان

به سراغ من اگر مي آييد..!

خانه عباسيان

نگار كريمدادي

 

دلم بهانه مي گرفت. ديشب دوباره خوابش را ديده بودم. ندايي به گوشم رسيد. بي معطلي تصميمي گرفتم كه اهالي منزل هاج و واج به من زل زدند. مختصر وسايلي جمع كردم،  بليط تهيه كرده و راهي شدم. صبح زود به تهران رسيدم و چند ساعت بعد به شهر كاشان. با كمك راننده در هتلي مستقر شدم كه تميز بود اما بي هيچ امكاناتي. بعد از استراحت گشتي در شهر زدم و مطلع شدم در شهر كاشان فقط  چند منزل قديمي و زيبا ارزش ديدن دارد، پس ترجيح دادم اول بروم سراغ سهراب. ماشين به سمت روستاي «مشهد» جايي كه قبر سهراب در آنجاست حركت كرد. پس از صحبتي كوتاه با راننده فهميدم كه اصلاً در مورد سهراب  سپهري چيزي نمي داند راننده مي گفت:  «در روستا زيارتگاهي است كه مقبره ي پسر عموي امام رضا در آنجاست» به روستا كه رسيديم از هركس كه سراغ مزار سهراب را مي گرفتم فقط شانه هايش را بالا مي انداخت. غمي در وجودم رخنه كرد. بعد از كلي پرس و جو از پيرزني رنجور و خسته شنيدم سهراب هم در همان زيارتگاه آرميده است. بي اختيار لبخندي بر گوشه ي لبم نقش بست. به زيارتگاه رسيدم پرسان به صحني رفتم كه در آن سهراب آرميده بود. امّا تنها چيزي كه ديدم سنگ و آجر و سيمان و ماشين هاي غول پيكرو پر سر و صدا.. چيزهايي كه سهراب از آن بيزار بود. مردي كه بعد فهميدم مهندس است جلو آمد و به من هشدار داد كه نمي توانم سر مزار بروم و اينجا در حال تعمير است. دست خودم نبود داد زدم: «آخه همين چند ماه پيش بود كه تو اخبار خوندم سنگ مزارش رو عوض كرديد و كلي سر و صدا به پا كرديد و آرامشش رو ازش گرفتيد. مگه روي سنگ قبرش رو نخونديد؟!» مهندس يك قدم به عقب رفت و گفت: «اگه خودت مسئوليتش رو قبول مي كني بفرما رد شو برو..» من از خدا خواسته از روي ميلگرد ها وآهن پاره ها رد شدم و ساعت ها سر قبرش نشستم. خواندم. گفتم. گريستم و با تقاضاي مهندس از سهراب خداحافظي كردم و به كاشان برگشتم. در راه به اين فكر مي كردم چطور همشهري هايش اينقدر از او بي خبرند؟ با كمك راننده از خانه هاي قديمي شهر ديدن كردم. زيباترين چيزي كه ديدم  در خانه اي به نام «عباسيان» غير از گچ بري ها و ستون ها و نقاشي ها، پنجره هايي با نقش هاي برجسته كه وقتي راهنما با چراغ قوه از پشت به آن ها نور مي انداخت از درون اتاق شيشه ها رنگي ديده مي شدند و رنگ ها روي ديوارها شروع به رقصيدن مي كرد. صحنه اي زيبا و بي همتا بود كه هرگز فراموش نخواهم كرد.

فرداي آن روز كاشان را با آدم هاي سردش ترك كردم و به خانه بازگشتم و ديگر او به خوابم نيامد
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم دی 1388ساعت 12:42  توسط علي ميرزايي  |