تبليغاتX
آبگينه-در دنیای مجازی - تق

آبگينه-در دنیای مجازی

فرهنگي ادبي هنري اجتماعي..

تق

 

 

 

تق

اويس بهشتي

 

همين اول كار پام افتاد توي جوب، كفشم لجن مال شدو..

من از اينكه كفشم لجن مال شود، اصلاً اينكه پام بيفتد توي جوب و كفشم لجن مال شود را دوست ندارم. وقتي پام افتاد توي جوب عصباني شدم، مثل دفعه ي قبل كه پام افتاد توي جوب. با پاي توي جوب افتاده از جوب و محتويات بدرنگش رد مي شوم. اين سومين سه شنبه ي پياپي است كه پام ميافتد توي جوب، جويي كه تنها 20سانتي متر عرض دارد و چيزي در همان حدود عمق. سوار ماشين مي شوم، ماشيني كه بوي لجن مي گيرد. ماشين با ورود من و پاي كثيفم بوي لجن مي گيرد. اينجا بوي لجن مي دهد، مثل جوبي كه پاي من افتاد توش. دلم نمي خواهد اينقدر كلمات لجن و جوب را تكرار كنم، ولي بايد گفت تا دوباره پايم توي جوبي از لجن نيفتد!

مثلاً همين امروز صبح، تا هفت بار جمله ي «پيراهن منو اتوكن!» را تكرار نكردم، كسي اتويش نكرد، يا وقتي توي صف نانوايي هستي تا صدايت را درنياوري و مدام تعداد ناني كه مي خواهي را تكرار نكني، كسي پولت را نخواهد گرفت!

تكرار، تكرار، تكرار...صبح ، ظهر، شب، صبح، ظهر و دوباره شب. من درتكرار زندگي مي كنم، جايي كه هفته اي يك بار پام مي افتد توي جوب و براي اتو شدن پيرهنم 7يا8 مرتبه جمله «پيراهن منو اتو كن» را تكرار كنم. جايي كه ديوانه كننده است، حتي سليقه ي من هم رنگ تكرار به خود گرفته است. من از تكرار بدم مي آيد همانقدر كه از افتادن پام توي جوب متنفرم. اما اگر اين مرتبه پام توي جوب نيفتد، خودم پايم را توي جوب خواهم انداخت، تا شايد از تكرار در بيايم.

هنوز ماشين همانجايي است كه پام افتاد توي جوب. دلم مي خواهد حركت كنم ولي توان حركت كردن ندارم. دوست دارم سرم را به فرمان ماشين بچسبانم و بچسبم به فرمان ماشين، يا روي زمين دراز بكشم به آسمان زل بزنم و همانجا خشك شوم، يا سيل بيايد، من توي ماشين خواب باشم، آب باشد، آنقدر آب باشد كه من غرق شوم كه شايد عوض شود اين تكرار عوضي. اما اين ها خيال است و خيال به گمان من محال به نظر مي رسد و دور از دسترس.

با ماشين از روي جوب رد مي شوم، انگار آن را زير پا له كردم. از جايي كه پام افتاد توي جوب تا خانه 8،7  دقيقه راه است و در اين مسير چراغ راهنما هميشه قرمزش نصيب من مي شود. پسرك گل فروش سر چهارراه هيچوقت تبديل به دختركي با موهاي بافته نمي شود. پاي من هر هفته توي آن جوب لعنتي مي افتد، هميشه در اين مسير عصباني هستم و سر كوچه مدام دو گربه ي راه راهِ قرمز انتظار مرا مي كشند. انگار منتظر مرگ منند تا شايد آنها هم از تكرار فرار كنند. كتم را هميشه روي دومين آويز جالباسي مي گذارم و روي كاناپه ي روبروي تلويزيون مي نشينم.قبل از ورود پايم را مي شويم ولي باز هم بوي جوب و لجن مي دهد، اما فقط من اين احساس را دارم، چون جاذبه چيزي از بوي لجن توي جوراب نگفت و من هم چيزي نگفتم.

-چه خبر از بيرون؟!

-هيچي

وچاي را روي ميز جلوي كاناپه مي گذارد:

-چايي رو بخور سرد نشه

-باشه مي خورم

- مثل اينكه امروزم پات افتاده تو جوب؟!

-آره ولي تو از كجا فهميدي؟

-آخه تو هر وقت پات ميفته توي جوب قيافه ات اينجوري مي شه!

-راست مي گي. من هر وقت پام ميافته توي جوب، عصبانيم، اعصابم خرابه حوصله ي حرف زدن ندارم. آره بازم پام افتاد توي جوب خواستم بهت نگم، ولي چه فايده، تو از تمام من حتي ازحرفايي كه هنوز نگفتم هم خبر داري!

 

ريواس مي خورم تا شايد فراموش كنم تلخي روزي كه بر من گذشته است. وقتي ريواس مي خورم دراز مي كشم، دستم را روي پيشاني مي گذارم و فكر مي كنم به مگسي كه دلم مي خواهد له اش كنم. به جاذبه كه روبروي من نشسته است و جدول حل مي كند، به جدول، به سوالاتي كه جاذبه هرچند دقيقه يك بار مي پرسد، با ماشين كه بايد شسته شود و به خودم كه دوست دارم از اين تكرار جدا شوم. مثل جاذبه با جدول و غذا و خياطي و هزارجور كار ديگر از روزمرگي نجات پيدا كنم. من از تكرار بدم مي آيد و به همين دليل گاهي به خيالاتي كه محال اند مي انديشم. مثلا  مي خواهم روي پيچهاي سيم تلفن سُر بخورم، يا روي برگ هاي درخت توي حياط تاب بازي كنم. دلم مي خواهد لاي چرخ دنده عقربه هاي ساعت روي ديوار له شوم و بميرم با مثل آشغال ها بروم توي جاروبرقي. مثل جوهر خودكار به ورق بچسبم و قدرت جدا شدن نداشته باشم، عين يك دايره دلم مي خواهد بروم تا خورشيد، تا وسط خورشيد تا بسوزم، تا بيفتم، يا به جاي بند لباس بنفش جاذبه بيفتم روي شانه هايش. كاش مي شد وقتي كسي مي خواست دلم را بشكند من اول پاشنه كفش دلربا مي شدم بعد زيرپاي او مي شكستم. با اين ها كمي از تكرار دور مي شوم و مجبور مي شوم با جاذبه فكر كنم كه كمي از تكرار مرا او به وجود آورده است.

جاذبه را دوست دارم، گرچه تكراري شده است، گرچه در اين مقطع تنها علت ماندگاري ما و گاهي با هم بودن همين تكرار است. من و جاذبه با تكرار زندگي مي كنيم نه با هم! او هم مرا دوست دارد كه اگر نداشته باشد تكرار ما به هم خورده و بعد با هم قهر خواهيم كرد و جاذبه آرامش را بيشتر از قهر و بحث با من دوست دارد. مثل من كه كتم را روي دومين آويز جالباسي مي گذارم، جاذبه براي ديدن من سه مرتبه يعني «تق، تق، تق» به در اتاق مي كوبد و من اين سوال هميشه از ذهنم مي گذرد كه چرا جاذبه يك بار يا دو مرتبه در نمي زند؟! گاهي همين تكرار مرا عصباني ميكند كه سرم را به ميز مي كوبم، اما آرام كه تكرار بهم نريزد.

**

جاذبه را فرستادم جايي كه از تكرار دور شوم. قصد ناراحت كردن او را نداشتم ولي ناراحت شد، از حرف هاي من. از اينكه برايم تكراري شده است ولي من اين تكرار را كه با او مي گذرد دوست دارم. ناراحت شدبه خاطر اينكه آينه را شكستم، خوب خواستم او را كمي خوشحال كنم، ولي به هم خوردن تكرار جاذبه را ناراحت كرد. رفت، من نمي خواستم برود، ولي اصرار داشت، گريه ميكرد و اصرار ميكرد-مي خواست برود- جاذبه كه مي رفت غصه مي خوردم.

من تكرار را مي خواهم عوض كنم، مثلاً راكتر يا كارتر، اصلا كلمه «تكرار» تكراري شده و من از تكرار بدم مي آيد.

جاذبه كه مي رفت مانع رفتنش شدم، جلوش ايستاده بودم كه مي خواست برود. من عصباني شده بودم، هلش مي دادم ولي او با گريه مي خواست برود. جاذبه را دوست داشتم ولي آنجا كه مي خواست برود، نه! محكم هلش دادم با سر محكم تر به در خورد، به كنج در، جايي كه دستگيره ها را روي آن مي بندند. جايي كه كمي تيز است. صداي سرش شبيه صداي «تق» بود وقتي كه در مي زد. اما اين بار يك مرتبه به گوش رسيد: «تق» وقتي سرش به در خورد، چشم هاش از حدقه بيرون زد، نفس نفس مي زد و بعد از چند ثانيه، مُرد! مثل شخصيت اصلي فيلمي كه حالا نامش به ذهنم نمي رسد، ولي آنجا كنج ديوار سر او را شكافت نه كنج در.

من ترسيده بودم، خوشحال بودم و ناراحت. از خون روي موهاي طلايي جاذبه كه مي ريخت روي زمين بعد مي خواست به من برسد، مي ترسيدم. از اينكه از تكرار بيرون آمده بودم و كمي مثل گذشته زندگي نميكردم احساس خوبي داشتم. و براي از دست دادن جاذبه ناراحت شده بودم. دلم مي خواست من هم سرم را به در بكوبم، اما اين بار طوري كه تكرار به هم بريزد، محكم به هم بريزد.

مگس ها جاذبه را فرا گرفته بودند و وقتي مگس ها جاذبه را فرا گرفته بودند من براي خودم به خاطر از دست دادن جاذبه تاسف مي خوردم. و كاش آن تكرار مي ماند و من جاذبه اي را كه به سختي به دست آورده بودم از دست نمي دادم.

 

جاذبه را دوست دارم بيشتر از قبل چرا كه تكرار مرا به كارتر يا راكتر تبديل كرد. من و جاذبه موفق به از هم زدن تكرار شديم! امروز خودم پيرهنم را اتو كردم، چون اصلاً جاذبه اي در كار نيست. نان خريده ام، صبحانه خورده ام و حالا مي خواهم بروم. ماشين هنوز بوي لجن مي دهد، بوي لجن جوبي كه پاي من افتاد توش. پايي كه من به خانه برگشتم آن را شستم و بعد جاذبه فهميد كه پاي من افتاده است توي جوب. جوبي كه روبروي محل كار من است و هر هفته پاي من توش مي افتد. اما حالا جاذبه نيست كه بو را احساس كند. پي حالا افتادن پاي من توي جوب اشكالي ندارد و من مي توانم با پايي كه افتاده است توي جوب به خانه بروم و روبروي تلويزيون ، جلوي كاناپه بنشينم و غذايي كه هيچ وقت نخورده ام را سفارش دهم و با دهن كجي به تكرار بخورم.

 

اين جمله را بارها تكرار كرده ام ولي باز هم مي گويم: من از تكرار بدم مي آيد و به همين دليل جاذبه از بين رفت، آينه شكست،چراغ قرمز رارد كردم،پسرك گل فروش را فحش دادم و گربه هاي سر كوچه را به طرز فجيعي از بين بردم.

ديشب خواب ديدم كه تكرار گريه مي كرد و مي گفت؛ نه چيزي نگفت! شايد چيزي گفت ولي من به خاطر نمي آوردم.

اما حالا جاذبه و حرف ها وكارهاي تكراري اش نيست دلم برايش تنگ شده است. كاش مي شد هرچه آدم ها بزرگتر مي شوند دلهاشان هم بزرگ تر مي شد كه اينقدر زود دلتنگ كسي نمي شدند.

من كه مي خواهم ميان دلم شكافي ايجاد كنم تا شايد كمي بزرگتر شود و براي جاذبه جاي بيشتري باقي بماند!

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 18:41  توسط علي ميرزايي  |